الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

268

الغدير ( فارسي )

از آن پيشاپيش همه چون شترانى كه به آبشخور مىروند - به ميدان تاختن ، راهى نمانده است . و پيوسته مىتاخت تا به معاويه رسيد و پيروان وى را به كام مرگ كشيد معاويه نيز فرمان داد تا به عبد اللَّه بديل بتازند و به « حبيب بن مسلمه فهرى » كه در ميسرهء سپاهش بود پيغام فرستاد تا با همراهانش به عبد اللَّه حمله آورد . هر دو سپاه در هم آميخت و آتش جنگ در ميان ميمنهء عراقيان و ميسرة شاميان شعله كشيد پيشاپيش همه عبد اللَّه بديل چنان شمشير مىزد كه معاويه را از جا كند وى فرياد مىكشيد : خونخواهى عثمان ! و مقصودش برادر كشتهء خود بود ولى معاويه و سپاه او پنداشتند كه مقصودش عثمان بن عفان است . معاويه مقدار زيادى عقب نشست و براى بار دوم و سوم به حبيب بن سلمه پيغام فرستاد و از او كمك و يارى خواست « حبيب » با ميسرهء سپاه معاويه چنان حملهء سختى به ميمنه سپاه عراق كرد كه آن را از هم دريد تا آنكه از همراهان ابن بديل به غير از در حدود صد نفر از قرّاء كه پشت به پشت يكديگر داده و از هم دفاع مىكردند ، كسى بجا نماند و « ابن بديل » در دل لشگر فرو رفته و در انديشه قتل معاويه جوياى جايگاه او بود و به آن سو مىتاخت تا به وى رسيد . در كنار معاويه ، « عبد اللَّه بن عامر » ايستاده بود . معاويه به مردمش بانگ زد واى بر شما سنگ سارش كنيد . سرانجام « ابن بديل » را از پاى درآوردند و او از اسب درفتاد سپس با شمشير بسويش تاختند و او را كشتند معاويه و عبد اللَّه بن عامر آمدند و بر بالينش ايستادند عبد اللَّه بن عامر عمامه اش را به روى او كشيد و بر وى رحمت آورد . زيرا پيش از اين با او دوست و برادر بود . معاويه گفت . پرده از رويش برگير . عبد اللَّه گفت به خدا سوگند تا جان در بدن دارم نمىگذارم مثله اش كنيد معاويه گفت رويش را بگشا كه مثله اش نمىكنيم و او را به تو بخشيديم « ابن عامر » پرده از رويش برگرفت و معاويه گفت بپروردگار كعبه قسم ! اين مرد قوچ آن قوم بود خداوند مرا به مالك اشتر نخعى و اشعث كندى نيز پيروزى دهاد به خدا قسم داستان اين مرد همان است كه شاعر سروده :